پارت صد و دوم :
نگهبان با عذرخواهی از رضا، سعی کرد او را از اتاق خارج کرده و برای درمان ببرد. رضا در حالی که کشانکشان برده میشد، آخرین نگاهش را به سجادی داد که حالا، بدجور احساس قدرت میکرد. بعد زیر لب چیزی گفت و از اتاق بیرون رفت. سجاد خیره به رد خون روی زمین، غرید:
- بگو بیان تمیز کنن. مرتیکه اتاق رو به گند کشید.
نگهبانش به سرعت اطاعت کرده و از اتاق بیرون رفت. در همان حین؛ صدای قدمهای آرامی به گو
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اووو این جدید بود🤭
۴ هفته پیشآیدا
0بنده خدا سجاد با دم و دستگاه سوخته 😂
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ هفته پیشآیلا
1طلوع هرکاری کنه شدیدا جذابه سجاد هم از این میسوزه که جذبش شده هرچقدر هم انکار کنه 😂😂
۴ هفته پیشهستی
0دقیقا،طلوع جذابه تا ابدد،سجاد هم عاشق که نه..بگیم ضربه مغزی بهتره،کلا مغزش داره نابود میشه🥱🤣
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بهترین کامنت🤣
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکر کنم🤭
۴ هفته پیشآیلا
0چه کردی سجاد عالی درست ترین واکنش رو نشون داد خیلی کنجکاوم ببینم طلوع چیکار میکنه عالی بود فاطی جونم عاشقتم توروخدا یه پارت هدیه بده قربونت بشم 🫠🫠🫂🫂😍😍
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت♥️
۴ هفته پیشافشار
0آها این شد سجاد ، این درسته ، دو پارت قبل واقعا حالم رو بد کرد طلوع از حیوان بدتره حیفه سجاد که عاشق طلوع بشه
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موافقم واقعا، سر نوشتنش خودمم حالم بد شد.
۴ هفته پیشهستی
0بی صبرانه منتظر پارت بعدی..👀
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ارسال شد 😎
۴ هفته پیشهستی
0سجاد مشخصه این دفعه خیلی از طلوع ناراحته:)طلوع که همون بود شاید حس سجاده که تغییر کرده..
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
تحلیل قشنگی بود. بهترین کامنت.
۴ هفته پیشهستی
0سجاد عصبی شدنش هم جذابه🙂
۴ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موافقم تا بی نهایت
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0هیچ کدام چون طلوع میاد و براش پماد میزنه :)